داود بن علينقى وزير وظايف

158

سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )

به هر قسم بود ، آنها را كمى زيادى داديم ، حقيقتاً چيز دادن به آنها خيلى ثواب دارد ، پنج روز تمام در « مدينه منوره » اقامت كرديم ، روز يكشنبه سه به غروب مانده ، مطابق دوازدهم محرم بيست و هشتم حوت ، با حمل شامى حركت كرديم . وداع با بقيع صبح را كه به جهت وداع به حرم محترم « بقيع » رفتم ، قريب سى چهل نفر از « حاج يزدى » و « اصفهانى » و « سلطان آباد » ديدم ، درب حرم جمع شده و مىخواهند چيز ندهند و مشرف شوند ، كليددار هم مانع است و آنها را با تعليمى « 1 » كه در دست داشت مىزد ، بدم آمد ، به فارسى گفتم آخر شماها مبلغى خرج كرده‌ايد ، اين يك قروش هم كه ده شاهى مىشود بدهيد ، و اين ذلت را نكشيد ، يكى از آنها با حقير هم تندى كرد كه پول دارى و دلت گرم است ، گفتم الحمدللَّه كه دارم ، آن وقت به عربى گفتم ، كه « خَلِّيْهُمْ يَرُوْحُوْن ، حاسِب عَلَىَّ » ، بگذار بروند و با حقير محسوب دار ، جلو آنها را ول داد رفتند ، و يكى يك قروش حقير دادم ، خيلى خوشنود شدم ، روز جمعه را هم رفتم تماشاى نماز جمعه را كردم ، در « مدينه » گويا حقير را سنى گمان مىكردند ، كه در وقت صلواتشان ابدا متعرض حقير نمىشدند و احترام مىكردند ، ولى باقى مردم عجم را وقت نماز از مسجد بيرون مىكردند ، حقير هم در نماز اقتدا مىكردم ، روز جمعه رفيق پهلوى حقير ، كه وصل به « ستون ابولبابه » بودم ، دستمال خود را در آورده و جلو حقير روى سنگ را جاروب كرد ، كه نماز كنم ، كتاب دعاى خود را داد كه بخوانيد ، صلوات مستحبه در روز جمعه بود ، چون در وقف حركت كلمه را ظاهر نكردم ، غلط گرفت ، گفتم وقف است و اظهار حركت جايز نيست ، تحسين كرد و معذرت خواست و گفت « انت رجلٌ عالم » . زيارت احد روزى هم به زيارت « جعفر » و « حضرت عبداللَّه بن عبدالمطلب » مشرف شدم ، روز

--> ( 1 ) - عصا - چوب دستى .